SS.....Mak.2f
غافل از آن که...........
خدا با کودکی است که......
چکمه هایش سوراخ است..


بعضی وقتها فکر میکنیم کسی رو که می خوهیم فرشه هست.
تو دنیا تکه ومثل اون پیدا نمیشه و ما خوبخترین در
روی زمین هستیم.ولی وقتی سنگ غرور
کسی که اون رو میخوای به قلبت
می خوره هزارا افسوس
میخوری و ...
ابری ست سپهر و بادِ ولگرد بی دغدغه سرکِشد به هر جا
امشب چه بهانه جوست سرما با ترکۀ باد در کفِ خویش
سَرسوزن ِ سوز، همچو زنبور بر گونه و گوش می زند نیش
گهگاه دهان گشوده زخمی بر پوستِ خشکِ اَبر ِ بی آب
نوزادِ زمین مکیده قدری از سینۀ ماه... شیر ِ مهتاب
گوید به گلایه مادرم باز: بگذار فرو نشیند این باد
گویم به زبانِ ِ خنده: بگذار نوبرگِ مرا بچیند این باد
چون نیست ضمانتی به پردیس تا هست شکوفه باید آمیخت
ماییم و همین دو شب جوانی با مرگ نمی شود درآویخت
امشب که قرار با تو دارم
باید که ببینمت به هر حال
روزی ست اگر چه از تو دورم
عمری ست ندیدمت به هر حال
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت.
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و
بازيگوش
و او يکريز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلويم
سخت
بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را
به نام اوکه از نامش دلی غمگین به جوش آید
چقدر سخته تو چشم هاي كسي كه تمام عشقتو دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جايي که لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري...
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي...چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري...چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگه اي ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت آروم زير لب بگـي:"گل من باغچه نو مبارك"
در راهی بی نور قدم می گذارم
قدم هایی کوتاه نا مطمئن
جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند
چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند
از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد
ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم
دوباره پا در جاده می گذارم
سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم
دلم غمناک می شود
چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم
...
نا گهان ظلمت شکافت
آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند
رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی
اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
و من همچنان ...

...
زمانی که آه کشان می گویی:
عزیزم! تو همه چیز زندگی منی.
و او مهربانانه در گوشت زمزمه می کند :
محبوب من،ما تا ابد مال هم هستیم! مگه نه؟!
حتم داشته باشید
یکی از شما،دروغگویی کثیف است...

این روزا اگه از کسی دلخوری به خاطر روی گل تنها گل آسمونی روی زمین ، به حرمت پهن بودن سفره خدا و ... ازش بگذر .
بیایید با هم دیگه یه یادگاری از خودمون بذاریم تو این روزا از هرکسی که چیزی به دل داریم بگذریم و ببخشیمش و بدونیم که بخشیده نخواهیم شد جز اینکه ببخشیم دیگران رو ...
بعد اون موقع مي بينيم كه چقدر استفاده از اين قوانين زندگي لذت بخشه ...

پی نوشت :
+یاد این شعر افتادم :
بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم چون دیگران بیگانه شو با سرگذشتم ...
+ همین جا از همه کسانی که حقی به گردن من حقی دارند می خوام که منو ببخشند![]()
![]()

من از او خش خشی بیش به یادگار ندارم
گرچه زمانی پایئزاو
تمام فصلهایم را ورق زد......
آه!روزی باد در صحرا نخواهد وزید٬دانه های شن همچون شکر ترم خواهد شد وزیر هر سنگ سفیدی ٬ چشمه ی آبی منتظرم خواهد بود.آه!روزی زبورهای عسل برایم آواز خواهند خواند٬چرا که آن روز ٬ من با عشق خود وداع خواهم کرد.
آه!روزی خورشید٬در شب طلوع خواهد کرد و هنگامی که آسمان به قدری پایین باشد که من بتوانم ستارگان را لمس کنم٬آب موجود در کره ی ماه گودال هایی پر آب در صحرا به وجود خواهند آورد.آه!روزی ٬سایه در مقابل دیدگانم به رقص در خواهد آمد چرا که آن روز ٬ من با عشق خود وداع خواهم کرد.
آه!روزی من در آینه نگاه خواهم کرد و عکس تو را خواهم دید٬ صدای آواز تو را از عمق چاه ها خواهم شنید و نیز جای پاه های تو را بر روی شن ها باز خواهم شناخت٬ آه روزی از زمان مرگ خویش با خبر خواهم شد چرا که آن روز ٬ من با عشق خود وداع خواهم کرد.
آه !روزی خورشید تاریک خواهد شد و زمین دهان باز خواهد کرد.دریا ٬دوباره صحرا را خواهد پوشاند.آه!روزی دیگر چشمانم نخواهد دید٬دهانم قادر به گفتن نام تو نخواهد بود و قلبم دیگر رنج نخواهد کشید چرا که من آن روز با عشق خود وداع